من نفهمیدم و کس نیز مرا هیچ نگفت0000000
و صد افسوس که چون عمر گذشت معنی اش می فهمم
حال میپندارم هدف از زیستن این است رفیق:
من شدم خلق که با عزمی جزم پای از بند هوا ها گسلم
پای در راه حقائق بنهم
با دلی آسوده
فارغ از شهوت و آز و حسد و کینه و بخل
مملو از عشق و جوانمردی و علم در ره کشف حقائق کوشم
زره جنگ برای بدو نا حق پوشم
ره حق پویم و حق گویم وبس00000000 حق گویم
آنچه آموخته ام بر دگران نیز نکو آموزم
شمع راه دگران گردم و با شعله خویش
ره نمایم به همه گرچه سرا پا سوزم
من شدم خلق که مثمر باشم0000000
نه چنین زائد و بی جوش و خروش
عمر بر باد و به حسرت خاموش
ای صد افسوس که چون عمر گذشت 0000000000000
معنی اش فهمیدم000000000000000
نظرات شما عزیزان:
ابوالفضل 
ساعت12:55---30 مرداد 1391
بشین بر لب جوی و گذر عمر نظاره کن.
|